گاهی حال آدم بد است. هرچقدر هم خودش را به این کوچه و آن کوچه چپ و راست بزند و هرچقدر لباسش را عوض کند و عطر لاویست بله لنکوم را روی خودش خالی کند و حتی جلوی آینه بایستد و رژ قرمز جگریش را محکم روی لب
صبح که شدخاکسترهای دیشب را باد بردجنازه ها با بیل از زمین جمع شدندبا شلنگ آبی دراز خون ها را شستنددوربین های جدید با لنزهای جدیدتر آن بالا سر کوچه نصب شدچراغ های سر چهارراه خوش رنگ تر چشمک زدندبانک ها
کودک که بودیم هیچ کس روزمان را تبریک نگفتهیچ تقویمی جایی برای ما نداشتهیچ جایی عکسمان را با گل و قلب شر نمی کردندهیچ کیکی برای کودکی هامان پخته نمیشدکودک ها آن روزها باید بزرگ می بودندکودکی برایشان عا
چراغ ها خاموش استباد هوهو می کندپنحره اتاقم می لرزد ترس توی دلم قندیل میبنددبغضی سر خورده درون مغزم گلوله می شودتمام مغزم روی تخت می پاشدمی ترسم...خرده ریزه های خونی مغزم را تند تند زیر پتو جارو می ک